شايد نكاتي ارزنده و عالي از حضرت بودا باشد. شاید کسی خواسته با نیتی پاک, مفاهیم و ارزشهایی والا را به بودا نسبت دهد. نمیدانم, به هر روي متن زیبایی به نظرم رسید و با كسب اجازه از بزرگواران, خصوصاً دكتر منتصري دوست داشتني، با سليقه‌ي شخصي به فارسي برگرداندم.

اميدوارم راهگشا باشد.

از خودگذشتگي، اوج موفقيت است.
تسلط بر نفس، بالاترين ثروت است.
يافتن راهي براي خدمت به ديگران، بهترين حالت است.
هشياري دائمي، مهمترين قاعده اخلاقي است.
وارستن از هر چيزي، بهترين درمان است.
پيروي نكردن از شيوه‌هاي متداول، مهمترين نوع برخورد است.
هدايت و كنترل احساسات، بهترين شعبده بازي است.
وارستگي، بالاترين نوع سخاوت است.
افكار صلح جو و مسالمت آميز، بالاترين نوع نيكي است.
تواضع و فروتني، بالاترين نوع شكيبايي، است.
عدم نگراني از كسب نتيجه، مهمترين نوع تكاپو و تلاش است.
پروردن ذهن سيال و پيش رونده، مهمترين مراقيه و عبادت است.
مشاهده سراسري افق و منظر، اوج دانايي و فرزانگي، است.



فرستاده در روز سه شنبه 1393/04/31 توسط وحيد معيني جزني

سال 1352 پشت بام خانه پدري



فرستاده در روز شنبه 1393/04/14 توسط وحيد معيني جزني

اسم و فاميل خوش تركيبي داشت و توي دهن، قشنگ مي‌چرخيد. هم اسمش بزرگ بود و هم فاميلي‌اش كه علاوه بر زيبايي، اشاره‌اي هم به هويتش داشت. «سيدعلي» حدود چهل سال پيش، بچه محل و همبازي كوچه بود. گرچه تقريباً همسن بوديم ولي هرگز توي يك مدرسه درس نخونديم چون اون مدرسه‌ي اسلامي مي‌رفت و من مدرسه ملي(غيرانتفاعي). پدرش آخوند پاره‌وقت بود. اينكه مي‌گم پاره وقت به خاطر اين بود كه از صبح تا 2 بعد از ظهر كارمند بيمارستان فيروزآبادي بود و بعد از ظهرها عمامه مشكي كوچكي رو به سرش مي‌پيچيد و معمم مي‌شد و با اجراي چند تا روضه‌ي گريه‌دار و پرحرارت، تو چند تا خونه‌ كه قبلاً وقت گرفته بودند و خود ما هم در زمره‌ي همين خونه‌ها بوديم، امور زندگي پرعائله‌اش رو مي‌چرخوند. ماشالله حاج‌آقا يكي دوتا و سه تا و چهارتا بچه هم كه نداشت. هزارماشالله هفتا بچه‌ شبيه نمودار رشد توي اكسل.

اسم كوچيك حاج‌اقا، سيد منيرالدين بود، اما همه بهش مي‌گفتند حاج‌آقا پيغمبرزاده. علي‌رغم قيافه نحيف و تكيده‌اي كه داشت جذاب و نوراني هم بود. با عينك معروف به ته‌استكاني و ريشي كوتاه و مرتب كه توي اون دوران كه من يادم هست كمي هم جوگندمي بود. اهل تويسركان بودند و يكي از ژست‌ها و پزهاشون بكاربردن اصطلاحات و واژه‌هاي اون حوالي بود.

پنج‌تا دختر و دوتا پسر (سيدهاشم و سيدعلي) حاصل زندگي مشترك سيدمنيرالدين و زن‌آقا، متعلقه‌ي حاج آقا بود كه ما بهش مي‌گفتيم زن‌آقا. ولي سيدعلي يه چيز ديگه بود.

سيدعلي بچه‌ي زحمتكشي بود. انرژي، مثل چاه نفت ازش فوران مي‌كرد. نميتونست آروم بشينه. مرض تعمير و و رفع اشكال داشت. خوش مشرب بود و ساده. اجتماعي بود و اهل نماز و عبادت. مؤدب بود و حرف گوش كن. درس نخوند ولي باهوش بود. خصوصاً تو كاراي فني.

تو كوچه‌اي كه ما زندگي مي‌كرديم پنجاه و سه‌تا خونه بود كه واسه يك كوچه تعداد زياديه اما تا جاييه كه يادمه تقريبا همگي از نظر معيشتي، يكدست بودند. البته انگشت شمار بودند اونايي كه يه سروگردن وضع بهتري داشتند و همچنين معدود خونواده‌هايي كه ديگه خيلي وضعشون از نظر سطح زندگي داغون باشه. اما تمام اين پنجاه و سه پلاك علاوه بر اينكه خيلي خوب همديگر رو مي‌شناختند، در كمال صلح و صفا و شادي، پهلو به پهلوي هم روزهاي زندگي رو سپري ميكردند. هيچكس از اون پولداره نفرت نداشت و تصور نمي‌كرد كه فرش زيرپاي اون آدم توانگر، حق اونه و اون مايه‌داره هم به نگاه تحقير به كسي نگاه نمي‌كرد. شب‌هاي تابستون عده‌اي روي پشت‌بام و برخي توي حياط مي‌خوابيدند و هيچ ابايي از اينكه همسايه‌اي از اوضاع داخلي همسايه‌ي ديگه سردربياره نداشتند. گويي همه با هم فاميلند. يه جورايي شبيه بهشت.

ديگه ما حتي مهموناي همسايه‌هامونم مي‌شناختيم. مثلن يادمه وقتي سركوچه نشسته بوديم يا مشغول بازي بوديم و مي‌ديديم ماشين مهموناي آقاي پورداد (معروف به بانكي) ميومدند مي‌پريديم جلوشون و از اونجايي كه خبر هم داشتيم كه نيستند. بهشون ميگفتيم بيخود پياده نشين آقاي بانكي نيست، رفتند مسافرت.

در هر صورت من و سيدعلي توي اين كوچه‌ي صلح و صفا و تقريبن ايده‌ال تر از جاهاي ديگه، زندگي كودكي‌مان رو مي‌گذرونديم و پاتوق‌مون بيشتر تو پارك سر كوچه بود كه اونروز بيابون بود و معروف به گارد ماشين.

براي ديدن مطلبم راجع به گارد ماشين و ماشين دودي، اينجا را كليك كنيد.

مطمئناً سرگرمي ما اون روزا هيچ شباهتي به نوع سرگرمي بچه‌هاي امروزي نداشت ما بيشتر داستان مي‌خونديم مخصوصاً مجموعه‌ي كتاب‌هاي طلايي كه اون روزا براي بچه‌هاي همسن و سال ما واقعاً طلا بود. شاهكارهاي ادبيات مثل آرزوهاي بزرگ، تام ساير، اينديانا جونز و سه تفنگدار رو بصورتي جذاب‌تر تأليف مي‌كردند و دونه‌اي پنج‌زار بدست ما مي‌رسيد.

و شطرنج و منچ و بازي‌هاي دسته جمعي مثل هفت سنگ و الك دولك و خرپليس و علي ميگه زووووو.

يك روز سيدعلي رو بردم خونه و شطرنجي كه تازه خريده بودم نشونش دادم. تا حالا شطرنج از نزديك نديده بود و خود من هم اولين بار بود كه توي خونه شطرنج داشتم ازم خواست كه يادش بدم. دست و پا شكسته چيزايي كه بلد بودم بهش گفتم و چند روز بعد ديدم اون از من جلو زده. خيلي به اين بازي علاقمند شده بود طوري كه رفت يه بسته واسه خودش خريد. گر چه پدرش سيدمنيرالدين اون شب، دونه دونه‌ي مهره‌هاي شطرنج رو براش خرد كرد ولي سيدعلي از رو نرفت. يكي ديگه و بازم يكي ديگه. تا تونست حرفش رو به كرسي بشونه. ديگه به جايي رسيده بود كه داشت روي خود ما رو هم كم مي‌كرد. هر وقت در خونه رو مي‌زدند و من مي‌رفتم ببينم كي پشت دره مي‌ديدم سيدعلي با يه بسته شطرنج اومده مي‌گه بازي مي‌كني؟

طولي نكشيد كه وزش باد انقلاب شروع شد و ما بزرگتر شديم ديگه دست از بچگي‌هاي قديم كشيده بوديم اما سيدعلي هنوز سري پرشور و بازي‌گوش داشت. ارتباطم با سيدعلي كم كم قطع شد و اون دوستي كه عصرهاي تابستون ساعت‌ها با هم بوديم به ديداري 2 يا 3 دقيقه‌اي كه تصادفاً توي كوچه انجام مي‌شد، بدل شد.

تا اينكه همين ديدارهاي كوتاه هم تبديل به بي‌خبري كامل شد و يك روز پس از ماهها بي‌خبري اعلاميه‌ي شهادت سيدعلي رو ديدم كه تو جبهه شهيد شده بود و حتي جنازه‌اش نيامد.

شيطنت‌هاي سيدعلي و گيردادناش و حق‌طلبي‌هاش كار دستش داده بود. انتخابي بود كه خودش كرده بود و منم ميگم خوش به سعادتش و از اينكه سالهاي كودكي‌ام رو با سيدعلي پركردم خوشحالم. روحش شاد.


برچسب‌ها: سيدعلي پيغمبرزاده, سيدمنيرالدين پيغمبرزاده, كوچه شهريور خيابان اقدسيه

فرستاده در روز شنبه 1393/04/14 توسط وحيد معيني جزني

سالها پيش، يك جايي يك عبارتي تو يك دست نوشته‌اي خوندم، قشنگ بود،

«همه مي‌نويسند براي به ياد سپردن و من مي‌نويسم براي از ياد بردن»

حال و هواي اون روزا مي‌طلبيد تا اين جمله به آدم يه حال خاصي بده، خداييش نه كه اين عبارت به دلم نشست، به همون شدت توي ذهن كوچيكم حك شد. خيلي باهاش فاز مي‌شدم. مي‌دونيد يك جورايي به قواعد هندسي ذهنت پوزخند مي‌زنه، مثلن مي‌شه يه كاري كرد و انگيزه و انتظار ديگه‌اي داشت.

واقعيت اينه كه اون روزا هيچي از ذهن، زدوده نمي‌شد. 100 تا شماره تلفن و هزار بيت شعر و اسم بچه‌هاي بقال سركوچه‌ خالم اينا و تعداد پسربچه‌هاي همبازي تو محل آيزنه با اسم و مشخصات و سن و سالشون.

علاوه بر اينا يك چيزي بود كه حافظه‌ي اون روزا رو از حافظه‌هاي امروزي متمايز مي‌كرد و اون معرفت و شناخت نسبت به همنوع بود كه امروزه به الزايمري شديد مبتلا شده. اين روزا از ياد بردن، كار بسيار ساده‌ايه و به ذهن سپردن، شق القمره.



فرستاده در روز دوشنبه 1393/04/09 توسط وحيد معيني جزني

اولين آشنايي‌ام با آثار «سعدي شيرازي» به سال‌هاي آغازين راهنمايي برمي‌گردد كه يكي از فصل‌هاي كتاب فارسي‌مان موضوع «گلستان سعدي» بود و انگيزه‌ي شيخ از تحرير آن به صورتي مجمل و اديبانه و حكمت‌آميز آمده بود.

ديباچه‌ي گلستان با عباراتي سحرآميز و در اوج كلام ادبي نوشته شده. حال و هوايي صنوبري، حوضي از واژه‌هاي نقره‌اي و نسيمي دل‌انگيز از ادبيات غني پارسي همه‌ي آن چيزي است كه از گلستان سعدي انتظار داري.

منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و بشكر اندرش مزيد نعمت، هر نفسي كه فرو مي‌رود ممد حيات است و چون برمي‌آيد مفرح ذات. پس در هر نفسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمت، شكري واجب.

گويي آيه‌اي از كتاب آسماني است. واژه‌ها و عباراتي سنگين و در عين حال، قابل فهم. گويي معجزه است كه به سادگي در ذهن، حك مي‌شود. حفظ كردنش انرژي زيادي نمي‌خواهد مثل سوره حمد و اخلاص قرآن كه هيچكس نمي‌داند چه زماني آن را حفظ كرده و هيچكس تلاشي براي بخاطر سپردنش ندارد. همين‌گونه در سينه‌ي روحت نقش بسته.

پس از وصف نعمت‌هاي گسترده خداوند به ثناي رسول اكرم مي‌پردازد و با اين مطلع كه:

بلــغ العــلي بكمـــالـه
كشف الدجي بجماله

حسنت جميع خصاله
صــــلوا عليــــه و آلـه

انصافاً از اين پسنديده‌تر كسي را نمي‌توان ستود. سعدي در اين چهار خط كه به زبان عربي است و هر خط از سه كلمه تشكيل شده، به سادگي صورت و سيرت رسول الله را مي‌ستايد و بر جميع مراتبش درود مي‌فرستد

و آنگاه به ذكر داستان اهتمامش به تحرير گلستان مي‌رسد.

یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می‌خوردم و سنگ سراچه‌ي دل به الماس آب دیده می‌سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می‌گفتم:

هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل

هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار

نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد

برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست

عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز

ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید

اما اين روزها، روزهاي پايان پنجاه سالگي خودم نيز هست. آن روزها هرگز گمان نمي‌كردم پنجاه‌سالگي‌ام اينقدر زود فرا برسد. پنجاه سالگي به چشم بهم زدني غافلگيرم كرد. پنج دهه كه هر كدام‌شان بابي از ديدار و تجربه‌اند. هر كدام پايه‌هاي جهان‌بيني و استدلالم شدند. منطق و فلسفه‌ي وجوديم بر اساس اين پنج باب شكل گرفته‌اند هرچند خودم را به شكلي ديگر صورت بخشم از چنگ اين پنج باب نمي‌توانم گريختن. شكلم، رفتارم، منشم، شخصيتم و هر چه كه مرا از ديگران ممتاز مي‌كند برخاسته از اين پنج باب است.

امروز كه پشت سرم را نگاه مي‌كنم داستان بلندي را مرور مي‌كنم كه شخصيت اولش خودم هستم و خيلي جالبه كه بازي اين شخصيت از نظر خودم بازي خوبي نبوده اما بضاعتم براي اجراي بازي همين بوده و بيشتر تحت تأثير بازي ديگران بوده‌ام. كمتر اتفاق افتاده كه از  خودم بازي ارائه دهم. مي‌توانم بگويم كه بيشتر جوگير شده‌ام و شلنگ و تخته‌اي هم انداخته‌ام تا يكوقت بينندگان فكر نكنند من سياهي لشكرم.



فرستاده در روز شنبه 1393/04/07 توسط وحيد معيني جزني

 



فرستاده در روز دوشنبه 1393/01/25 توسط وحيد معيني جزني
شنيدين ميگن قميش نيا ...

يعني ادا و اطوار در نيار...

تصوير زير «قميش» يا «دودوك» نام دارد.

دارم راجع بهش تحقيق مي‌كنم، از نتيجه‌ي تحقيقاتم مطلع خواهيد شد.

 



فرستاده در روز پنجشنبه 1392/07/25 توسط وحيد معيني جزني
فرستاده در روز پنجشنبه 1392/07/25 توسط وحيد معيني جزني
شعري از فريدون مشيري

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد
کبوتر دلم از شوق می‌گشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد
دلی که غنچه‌ي نشکفته‌ي ندامت‌هاست
بگو به دامن باد سحر نیاویزد
فدای دست نوازش‌گر نسیم شوم
که خوش به جام شرابم شکوفه می‌ریزد
تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن
در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد
لبی بزن به شراب من ای شکوفه‌ي بخت
که می خوش است که با بوی گل درآمیزد


برچسب‌ها: شكوفه اي بر شراب, فريدون مشيري, وحيد معيني جزني

فرستاده در روز پنجشنبه 1392/07/25 توسط وحيد معيني جزني

آنها كه مي‌توانستند و شانس فراغت داشتند و اعتبارشان پر و پيمان بود و يارانه‌اشان مكفي، از پايتخت رفته‌اند يا به قولي گريخته‌اند. كه خداوند اجدادشان را رحمتي دوچندان افزايد. و آنان كه همچون ما ناتوان از رفتن‌اند شهر سربي‌اشان را در اين روز عيد پاييزي، پاك و و پاكيزه مي‌بينند و در هواي آرام و نسيم‌آورش، نفس نفس، لذت را در سينه فرو مي‌برند.

بازهم با خانواده براي بار چندم، محوطه مجموعه‌ي ديدني سعدآباد را گز، كرديم چون تهران چيزي جز هواي سعدآباد و تپه‌ي علي‌خان و زعفرانيه، و كلاغ‌هايي كه لابه لاي درختان سربه فلك كشيده قارقار، صبح را شب مي‌كنند و رفت و آمد ما و كل عمر ما را به سخره مي‌گيرند، چيزي براي تقديم ندارد.

آه ....

زعفرانيه ....

تو را كه مي‌بينم بر ضعف رانم افزوده مي‌شود.

و تو اي سعدآباد كه روزي چكمه‌پوشي چون رضاخان ميرپنج را بر گرده‌ات نشاندي و سعد و سعادتش را دوچندان نمودي،

تو را كه مي‌بينم بر سرشت غيرقابل اعتماد دنيا باورمندتر مي‌شوم.

تو را با صحنه‌هايي كه في‌البداهه كارگرداني مي‌كني مي‌شناسم.

مجموعه‌ي سعدآباد / پاييز 92
گوشه‌اي خلوت و دنج در كنار پلكاني سنگي
كه تصور مي‌كنم هشتاد سالي از عمرش گذشته باشد.



فرستاده در روز چهارشنبه 1392/07/24 توسط وحيد معيني جزني
فرستاده در روز سه شنبه 1392/07/23 توسط وحيد معيني جزني
گاهي كه از شارع مصفاي وليعصر (پهلوي سابق) با آن چنارهاي رعنا و بناهاي خاطره انگيزش و شيرواني هاي مخصوص و پنجره‌ هاي چوبي اش و ترافيك كلافه كننده اش، عبور مي كنم مزه خوب آدماي قديم و حال و هوا و دلخوشي ها و آرزوهاي شان و نوع زندگي شان را در طول اين مسير، مرور مي كنم.

خياباني است بس طولاني كه نقل است مي‌گويند: بلندترين خيابان خاور ميانه است. گمان ميكنم از ميدان راه‌اهن تا ميدان تجريش، حدود 18 كيلومتري باشد. اين مسافت، معادل سه ساعت پياده‌روي است. البته پياده‌روي در مسير تاريخ 200 ساله‌ي تهران و مرور خاطرات گذشته كه به سادگي، سپري مي‌شود.

خياباني پر از ايستگاه خاطره، كه با ايستگاه مركزي راه‌آهن آغاز مي‌شود و به آخرين ايستگاه مترو در تجريش مي‌انجامد.

پر از نقاط قابل ايست. قهوه‌خانه‌هايي همچون قهو‌ه‌خانه‌ي آذربايجاني‌ها، مراكز مذهبي همچون مهديه تهران كه يادگار مرحوم كافي است. قصرها و تالارهايي همچون كاخ مرمر، تئاتر و سالن‌هاي اجتماعات شهري همچون تئاتر شهر كه قبلاً كافه شهرداري بوده، بستني فروشي‌ها و قنادي‌هاي سنتي، همچون گواهي و لادن، سينماهايي كه يادگار اواخر دهه‌ي چهل و اوايل دهه‌ي پنجاه هستند مانند: راديوسيتي و آتلانتيك و پوليدور. بازارهايي كه به سبك و سياق‌هاي متفاوت بنا شده‌اند مانند شانزه‌ليزه و بازار صفويه. كافه‌هايي كه در آن روزگار، مراكزي مدرن بودند همچون چاتاناگا كه هنوز به همان شيوه، اداره مي‌شوند.






برچسب‌ها: حمزه پسيان, سرتيپ حيدرقلي پسيان, كلنل محمدتقي خان پسيان, كوچه نصيبي, چهارراه پسيان

فرستاده در روز دوشنبه 1392/07/22 توسط وحيد معيني جزني
حدود هشتادسال از ساخت اين بناي مقدس و ساده مي‌گذرد. مسجدي محقر واقع در گذر بازارچه‌ي امامزاده يحيي، بين خيابان ري و سيروس كه وصفش در چند پست قبل به عرض مبارك رسيد. اينجا كمي بالاتر از گرمابه‌ي نواب است كه چهل و چهار سال پيش، قيصر، آنجا را قتلگاه ناپاكان كرد و تيغ انتقام برگلويشان كشيد.

مسجدي معروف به مسجد ابراهيم خان باشي كه گرمابه‌اي نيز با همين نام در مجاورت آن بنا نموده. تاريخ اتمام بناي مسجد، روز بيست و هفتم مهرماه 1313 است كه در آن برهه با ماه رجب سال 1353 قمري برابر بوده است. يعني هفته‌ي ديگر در آستانه‌ي هشتاد سالگي است.

كاشي كاري سردر با زمينه‌ي لاجوردي و خطي سپيد، در دو سطر كه سطر اول، اشاره‌اي به آيه‌ي معروفي از قرآن كريم دارد كه اهميت نيت پاك در ساخت مساجد را گوشزد مي‌نمايد (براستي مساجد خداوند را آن‌كسي آباد مي‌كند كه به خدا و به آخرت، ايمان دارد) و در سطر دوم، باني مسجد، خود را معرفي مي‌كند. حاج ميرزا علي آقا فرزند محمدابراهيم خان باشي.

پ.ن: كاشي‌ها خيلي جوان تر از سن‌شان مي‌نمايانند.
        اينطور نيست؟


برچسب‌ها: مسجد محمدابراهيم‌خان زير گذر بازارچه امامزاده يحيي

فرستاده در روز یکشنبه 1392/07/21 توسط وحيد معيني جزني
امام باقر (ع) فرمودند:

تو را به پنج چيز سفارش ميکنم:

   اگر مورد ستم واقع شدي ستم مکن،

   اگر به توخيانت کردند خيانت مکن،

   اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو،

   اگر مدحت کنند شاد مشو،

   و اگر نکوهشت کنند، بي‌تابي مکن

امام محمد باقر(ع) پنجمين امام شيعه در روز اول رجب مصادف با روز جمعه در سال 57 هجري ديده به جهان گشود، پدر گرامي ايشان امام سجاد (ع) و مادر بزرگوارش فاطمه دختر امام حسن بود. به اين جهت ايشان را علوين و هاشمين (علوي و هاشمي از دو سو) خوانده‌اند. نام مبارك ايشان محمد و كنيه‌اش ابوجعفر است و داراي 4 لقب مشهور مي باشند. مشهورترين لقب ايشان باقر است كه پيش‌تر رسول خدا در حديث جابر بر ايشان نهاده اند. 3 ساله بود كه واقعه عاشورا اتفاق افتاد و 38 سال در كنار امامت پدر عزيزش امام سجاد(ع) بود و با شهادت ايشان در سال 95 هجري دوران امامت ايشان آغاز شد.

اين دوران به گواهي امام صادق (ع) نوزده سال و دو ماه ادامه يافت و با حكمراني پنج تن از خلفاي اموي هم زمان بود. از حضرت باقر(ع) برخورد سياسي عمومي با خلفاي هم عصرشان گزارش نشده اما هر گاه فرصت را مناسب مي‌ديد حكومت غاصبانه‌ي آنان را نفي مي‌كرد . هشام ابتدا مدتي امام را زنداني كرد اما به دليل تمايل زندانيان بر امام و ترس حكومت از شكل گيري قيام، ناگزير به آزاد كردن حضرت و برگرداندن ايشان به مدينه شد.

در آن وضعيت سياسي، مهم‌ترين سلاح امام در آن زمان قلم و دوات و تعليم و تربيت شاگردان الهي و پرورش فقيهان و دانشمنداني بود كه بتوانند مبيّن و مبلّغ آراي اهل بيت عليهم السلام در جامعه اسلامي باشند. همچنين آن حضرت به مناظره با مخالفان و سران اديان و مذاهب گوناگون پرداخت كه به اثبات اسلام و امامت ايشان و رويارويي با حکومت منتج شد و پايه گذار “نهضت علمي جعفري امام صادق (ع)” گشت.

سرانجام آن امام در اثر دسيسه هشام بن عبدالملك مسموم شد و به روز هفتم ذي الحجه از سال 114 هجري در سن 57 سالگي چشم از جهان فروبست و در بقيع به خاك سپرده شد. امام باقر(ع) علاوه بر علم عظيم الهي وحلم بي نظير داراي سجاياي اخلاقي بزرگي بودند.



فرستاده در روز شنبه 1392/07/20 توسط وحيد معيني جزني


برچسب‌ها: حسن احمدي جزني

فرستاده در روز جمعه 1392/07/19 توسط وحيد معيني جزني

كليساي حضرت مريم / خيابان فرانسه (نوفل لوشاتو) جنب سفارت ايتاليا


برچسب‌ها: كليساي حضرت مريم, خيابان فرانسه, نوفل لوشاتو

فرستاده در روز چهارشنبه 1392/07/17 توسط وحيد معيني جزني
فرستاده در روز چهارشنبه 1392/07/17 توسط وحيد معيني جزني

هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك

گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك


برچسب‌ها: هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك

فرستاده در روز چهارشنبه 1392/07/17 توسط وحيد معيني جزني
فرستاده در روز یکشنبه 1392/07/14 توسط وحيد معيني جزني
فرستاده در روز یکشنبه 1392/07/14 توسط وحيد معيني جزني

ابزار رایگان وبلاگ