و اينجاست خانهي مردي كه چهرهاي ماندگار و نوراني در تاريخ مرجعيت شيعه است. خانهي سادهاي كه با حمايت شخصي بازماندگان نگهداري شده است.
اينجا خانهي مرحوم آيت الله سيدحسين طباطبايي بروجردي در شهرستان بروجرد است.

ساختمان باشكوه مسجد، برگرفته از عناصر و سازههاي سنتي و مرسوم ايراني و بر اساس طراحي و تكنيكهاي امروزي شكل گرفته است. صحن و سرا و تالار مسجد به شيوهي متداول مساجد جامع ايران، داراي صفههاي چهار گانه در چهارسوي محوطه است. بهرهگيري مناسب از نور و همچنين ايجاد فضايي دلگشا با استفاده از آجر سرخ فام، مجموعهاي را فرارويتان نهاده است كه در آن احساس نشاط و آرامش ميكنيد.
خيابان كورش كبير (دكتر شريعتي) پايين تر از سيدخندان

برچسبها: مسجد وزارت ارتباطات و فنآوري اطلاعات, خيابان شريعتي
فقط حيف كه بي سليقهها فكري براي اون پسزمينهي زشت نكردند..

برچسبها: پارك كورش, شريعتي, خيابان, كورش كبير, جاده قديم شميران
عصرينه روز به هواي پيرايش سر، عزم آرايشگاه كرديم كه ديرياست هواي درويشي دارد. سرمان را ميگويم كه عادت اوست كه به درويشي خو دارد و بساطي داريم با او. هر چه پندش ميدهيم به گوش نابخردش كارگر نيست.
در همين حال و خيال و هواي پيرايش كه داشتيم، بر مسير جاده قديم شميران به جانب شهر كتاب كه از دستاوردهاي بلديه (شهرداري) است، تنديسي دوگانه كه محتوايي سهگانه دارد و تصوراتي صدگانه، حالمان را ديگرگون كرد.
كتاب و كهولت و پيري، انباشته از تجربهاند، اما كودكي، ناپختگياست و گمراهي، ليكن چه دور و ناكجاآباد است كه كودك، از كهولت و پير و كتاب، رمز زندگي بياموزد. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
هيچ مشاطهاي سر پر مويم را نپذيرفت به جهت انباشتهگي فراوان براي اصلاح. از بس كه سر خودشان همچون سر بيمقدار من شلوغ و انباشته بود. لاجرم به سوي خانه بازگشتم با دستي درازتر از پا. والسلام
تنديس زيبايي كه نامش را « كافهاي سهگانه» نهادم.
شهر كتاب/ تهران خيابان كورش كبير

برچسبها: شهر كتاب, شريعتي, تنديس پير و كودك و كتاب
خنكاي بعدازظهر پنجشنبه جاتون خالي به نيت زيارت امامزاده يحياي سيروس، راهي شديم. يه تاكسي ما رو تا ميدون عشرتآباد برد و از اونجا با كمي معطلي، با يه تاكسي ديگه به سمت سيروس .
از سرچشمه كه رد شديم از همون صندلي عقب، پنجهزارتومني نخودي كثيف رو بردم كنار چشاي چروك و خستهي راننده كه گمونم بچهي جنوب بود و يه چيزي تو مايههاي اميروي فيلم سازدهني.
گفتم: لطفاً روبروي بيمارستان سپير نگهدارين پياده ميشم.
با لهجهي جنوبي پرسيد كجا؟
و من تكرار كردم، بيمارستان سپير.
گفت: نميشناسم، گفتم من راهنماييتون ميكنم.
همين باعث شد كه منم دقت بيشتري بكنم كه رد نشم. خداييش پيدا كردن بيمارستان به اون كوچيكي بين اون همه درخت سرسبز و كارگاههاي متنوع حلبيسازي و درودگري و سلاخي و خمكاري و تراشكاري كه البته يكي در ميون تعطيلند، كار سختي بود اما بطور ناگهاني پيداش كردم.
يهو گفتم: آقا من پياده ميشم و بي درنگ خودم رو اون سوي خيابون توي پياده رو ديدم پشت درهاي بستهي بيمارستان دكتر سپير روبروي محله عودلاجان كه روزگاري فرمانيهي تهران بود و حالا گرد غربت بر او نشسته. عجيب بود گويي بيمارستان، كاملاً تعطيل بود. لختي درنگ و سپس پيچيديدم تو كوچهي مجاور بيمارستان كه اسمش علي مرادي است.
بيست و شش سال پيش، آخرين باري بود كه وارد اين كوچه شدم. روزي كه خبر دادند موشك عراقيهاي بيرحم يكي از محلههاي پشت بيمارستان رو شخم زده. واقعاً وحشتناك بود. اون موشك لعنتي توي اون محلهي پر از كوچه پس كوچه تونسته بود يه كوچهي جديد ايجاد كنه. اما كوچهاي كه به قيمت گرفتن جان و مال مردم تمام شد.
براي ديدن ادامهي مطلب، اينجا را كليك كنيد.
نميدانم، شايد اغراق ميكنم ولي معتقدم عاشقي و شيدايي، زيباترين، جذابترين و خوشايندترين رويدادي است كه در طول زندگي آدمهاي خوششانس، شكل ميگيرد.
بيشتر مردماني كه ميشناسم از تجربهي عشق، به نيكي ياد ميكنند. نخستين جرقهيهاي عشقشان را پاس ميدارند و شأن و منزلتي فاخر برايش قائلاند.
بلي، از اعجاز عشق، نميتوان غافل شد. عشق ميتواند كورهي سرد دل را گرما بخشد و زندگي را به زيباترين و لطيفترين شكل ممكن، رنگآميزي كند. شوري در زندگي بيانگيزاند و شربت خوشگوار آن روشنگر جان خاموش شود.
فراوانند عاشقاني كه در هر اقليمي قصهي شوريدگي و شيداييشان زبانزد سرزمينشان گشته. از اين جملهاند فرهاد و شيرين . وامق و عذرا . بيژن و منيژه . عزيز و نگار (در طالقان) . كوراوغلي (درآذربايجان).
در اين ميان قصهي عاشقي و سرگشتگي عايشه و ملامحمدجان از رايحهي خاص و دلپذيري مطبوعي برخوردار است. ترانهي معروف ملامحمدجان كه بيانگر سوز عاشقي اين دو دلداده است و از زبان عايشه با آهنگي خاص، ادا شده است از ماندگاري ويژهاي در ميان موسيقي آسياي صغير برخوردار است.
اما قصهي عايشه و ملامحمدجان:
در دوران تيموري (اواخر قرن نهم هجري) يعني دوران فرمانروايي سلطان حسين بايقرا و بويژه وزير دانشمندش اميرعليشير نوايي در شهر هرات مدارس مهمي تآسيس شد كه دانشجويان زيادي را در رشتههاي مختلف، پذيرا بود. در ميان اين دانشجويان، فردي بنام ملامحمدجان، همه روزه از محل سرحدیره تا چشمه قلمفور پیاده طی مینمود و صرف و نحو حفظ میکرد، ساعتی در کنار چشمه میآسود و مجدداً اين كار را تكرار مينمود. یکی از روزها جمعی از دختران سرحدیره به اتفاق عایشه که دختر یکی از افسران مقرب دربار تیموریان بود براي آوردن آب، عازم چشمه قلمفور بودند و ملامحمدجان هم در همان مسير، با ايشان رهسپار مدرسهاش بود. ناگهان بادی با تندی وزیدن گرفت و روسری عایشه را از سرش پرانده و آن را نزدیک پای ملامحمدجان آورد. عایشه در پي روسري، روان شد و در همین اثنا چشم ملامحمدجان به عایشه میافتد و هر دو دلباخته هم میگردند.
از این تاریخ ملامحمدجان و عایشه عاشق و دلباختهي یکدیگر میشوند. ملامحمدجان صرف و نحو را کنار میگذارد و به فکر ازدواج با عایشه میافتد و از خانوادهاش خواستگاری مینماید، اما ملامحمدجان ما به جز دلي عاشق، بضاعت ديگري ندارد پس پدر عایشه موافقت نمینماید.
این دو عاشق دلباخته نذری را بر عهده میگیرند، در صورتیکه ازدواجشان صورت پذیرد در ایام جشن گل سرخ كه چهل روز آغازين هر سال در مزار شريف برگزار ميشد به آن شهر كه از مهمترين شهرهاي آن دوران بوده رفته و مدتی را در آرامگاه منسوب به علی بن ابيطالب، خدمت نمایند. عایشه همواره با دختران سرحدیره در بین عصر و شام به چشمه قلمفور براي آوردن آب میرفت و در جمع آنها با سوز و درد این آهنگ را با خود زمرمه میکرد:
بیا که بریم به مزار مُلاممَدجان
سَیلِ گُلِ لالهزار وا وا دلبرجان
به تن کردی گلم رَختِ سیاه را
کنم تعریف یار بیوفا را
بیا زیارت کنیم شیر خدا را
به چشم مالیم همان قلف طلا را
من دعا میکنم آمین بگویين
خدا کامیاب کنه هر دوی ما را
اتفاقاً در همین اثنا امیر علیشیر نوائی، وزیر دانشمند عصر تیموری با عدهای از همراهان خود از آنجا میگذشت و در نزدیکی چشمه، آوازخوانی عایشه را شنید، توقف نموده و آهنگ را با دقت بيشتري شنید، با فراست و نکتهدانی دریافت که در خواندن این سرود، فلسفهای نهفته است. امیر پس از شنیدن آهنگ نزد عایشه آمد و با ملایمت و مهربانی از او پرسید که دخترم راست بگو، ملامحمدجان کیست و چرا در آهنگ صدای تو دردی نهفته است؟ عایشه ابتدا از حیا پاسخی نداد و سکوت اختیار کرد. ولی امیر علیشیر با شیوهي پدرانه به او وعده داد که اگر راستش را بگوید به او کمک خواهد کرد. سپس عایشه ماجرای عاشقانۀ خود را مفصل به امیر حکایت نموده و افزود که ملامحمدجان از جمله دانشجويان مدرسهي شماست. فردای آنروز امیر شخصاً به خانه پدر عایشه رفت و بهعنوان پدر ملامحمدجان از عایشه خواستگاری نمود، پدر عایشه که وضع را چنین دید، به احترام شخص امیر به این وصلت راضی گردید. امیر این دو دلباخته را آنطور که تعهد کرده بودند به مزار شریف فرستاد، درآنجا عروسی نمودند و مدتی را در مسجد کبود به صفت خادم ایفای وظیفه کردند.
خوانندگان زيادي ترانهي ملامحمدجان را اجرا نمودهاند چه در ميان فارسي زبانان كشور خودمان و چه خوانندگان تاجيك و افغاني يا ازبك. گرچه اجراي (پ و ر ا ن) يكي از مهمترين و ماندگارترين اجراهاي ايراني است اما شنيدن اجراهاي ديگر نيز خالي از لطف نيست.
اجراي اين ترانه با صداي محمد اصفهاني كه از آلبوم هفت سين يكي از همين ماندگارهاست.
همچنين اجراي نياز كه توسط گروه موسيقي بودابار تهيه شده از جلوهي خاصي برخوردار است. از مهمترين ويژگيهاي اين ترانه، دخالت آلات موسيقي روز در اجراي سنتي اين ترانه ميباشد كه در خاتمه شما را دعوت به شنيدن اين قطعه مينمايم.
براي شنيدن و يا دانلود ترانه ملامحمدجان باصداي محمد اصفهاني كليك كنيد.
براي شنيدن و يا دانلود ترانه ملامحمدجان از گروه بودابار كليك كنيد.
برچسبها: ملامحمدجان و عايشه, اميرعليشيرنوايي, هرات, مزارشريف
خيلي تصادفي با اين گياه آشنا شدم. داستان و سرگذشت جالبي دارد و در ايالات متحده، جزو گياهان گران قيمت محسوب ميشود.
در زمانهای بسیار کهن در مکزیک، دختری به نام پپیتا که زندگی فقیرانهای داشت، در شب کریسمس، بسیار اندوهگین، به همراه پسر عمویش، در راه رفتن به کلیسا بود. او که مایل بود در این شب، هدیهای قشنگ و با ارزش را به همراه خود به کلیسا و به محضر مسیح ببرد، در طول مسیر به این فکر کرد که مهم نیست هدیهاش چه باشد، اگر هدیهاش سرشار از عشق باشد، ناچیز بودن آن جلوهای نخواهد کرد. با این اندیشه گلهای هرز روییده شده در جاده را کند و با عشق فراوان به داخل ساختمان کلیسا وارد شد و آن گلها را در جامی درست زیر پای تندبس مسیح گذاشت که ناگهان معجزهای روی داد و تمامی این گلها با انرژی عشق این دختر کوچک، به گلی سرخ رنگ، مشهور به بنت قونسول، مبدل میشوند.
بنت قونسول پوینستیا، یا گل کریسمس (نام علمی: Euphorbia pulcherrima) گلی از گونههای گلهای بومی مکزیک است. این گونه بین ۴۵ تا ۱۲۰ سانتی متر رشد دارد. در ایالات متحده آمریکا روز ۱۲ دسامبر روز ملی بنت قونسول است.
گیاه بنت قنسول از خانواده Euphorbia است.این گونه بومی مکزیک است و ارتفاع آن به یک متر وگسترش آن به ۴۵ سانتی متر می رسد. برگهای آن بیضوی، سبز روشن با لبه صاف یا کمی دالبُر دار دیده می شود. گلهای بنت قنسول به وسیله تعداد زیادی براکت بیضوی احاطه شدهاند. گلها وبراکت ها در اواخر پاییز ظاهر می شوند. براکتها معمولا قرمز رنگاند ولی به رنگ های سفید و صورتی نیز هستند.
رنگ
گل این گونه سفید رنگ میباشد، ولی از آنجایی که در میان برگهایی به رنگ سرخ، سفید، عنابی و گاهی صورتی مخفی است، این گلهای کوچک سفید، جلب توجه نمینماید و تصور میکنند همین گلبرگهای سرخ در واقع گل اصلی میباشند.
نور
این گونه به نور قابل توجهی نیاز دارد، پایداری زیبایی این گل منوط به نور زیاد است.
آب
این گل به آب فراوان محتاج نیست، پس نباید با میزان آبدهی، گل را بیمار کرد. در صورت آب دهی زیاد باید خاک گل را تعویض کرد. به هیچ وجه نباید به گل زیاد آب داد زیرا این کار ریشه را می پوساند و گل را نابود می کند.
گل دادن
این گونه در پاییز گل دادن را آغاز میکند و کل زمستان نیز گلهایش را حفظ مینماید ولی اگر شرایط آب و هوایی را برایش نامساعد کنید، شروع به ریزش خواهد کرد.
محیط
محیطی که برای این گل مناسب است، گرم و اندکی مرطوب است، ولی اگر محیط بیشتر از نیاز گرم باشد، هنگام گل دهی به تاخیر میافتاد.
قلمه زدن
اردیبهشت و تیر وقت مناسبی برای قلمه زدن گیاه است. برای داشتن گلهای بزرگ و محکم باید از بوتههای قوی و سالم برای قلمه زدن استفاده کرد.
برچسبها: بنت قنسول, گل كريسمس

به تازگي چندتن از همشهريان شريف، با هدف اطلاع رسانی اوضاع احوالات فامیل و روستا همچنين اخبار مراسم مذهبی(هیأت) و مواردی در این زمینه بصورت آزمایشی وبلاگي را به همراه سامانه پيامكي راه اندازی نمودهاند.
جزنيهاي عزيز ميتواننده با مراجعه به اين وبلاگ، و ثبت شمارهي تماس خود، از آخرين اخبار و رويدادهاي مربوط به اين روستا مطلع شوند.
براي ديدن وبلاگ اطلاع رساني روستاي جزن، اينجا كليك كنيد
جان من، اينا رو درياب ...
عاشقند و اميدوار به زندگي...
ممنون....

يادم هست اولين بار كه صدايي شبيه صداي اين مرد يعني حسين كشتكار بوشهري را شنيدم دانش آموز سالهاي آغازين دورهي راهنمايي بودم.
سالهاي مياني دههي پنجاه در سكانسي از صحنهي عزاداري مردم بوشهر در مجموعهي دليران تنگستان كه قصهي پايداري مردم بوشهر در مقابل اشغال سرزمينشان توسط انگليسيها بود، مردي تنومند با نغمهي حسبرانگيز دشتي سطرهايي از نوحه را بلند ميخواند و جمعيتي متشكل از جواناني گندمگون با قد و قامتي رعنا، دست در كمر يكديگر حلقه زده و در اطراف مرد مياندار به صورت چرخشي در حال سينه زدن بودند.
صداي آن مرد، آنقدر فولادين و در عين حال حزنانگيز بود كه با اينكه ديگربار هرگز دوباره آن را نشنيدم اما هنوز در گوشهآي از نوارخانهي ذهنم بخشي از سكتورهاي مغزم را به مباركي وميمنت، اشغال كرده.
شعري در بحر طويل با اين مطلع:
از مدينه به سوي كوفه روان شد،
شـــه خوبــــان
با اسيران ميرود سوي ميدان
از ستم جور لئيمان..... و الي آخر.
همواره اين لحن خواندن خصوصاً با آهنگي دشتي، يكي از علايق و دلبستگيهايم بوده تا امروز كه رسيدم به اين مرد خوش صدا حسين كشتكار بوشهري كه انصافاً هرم شرجي جنوب و صميميت و مردانگي آن خطه در آوازش جريان دارد.
دعوت ميكنم شما دوستان عزيزم را به شنيدن قطعهاي زيبا از اين مرد خوش صدا بنام هجران اكبر كه بر اساس ملودي ممد نبودي ببيني چه شاهكاري زده. من كه لذت بردم ، مطمئنم شما هم محظوظ خواهيد شد. خصوصاً در اين ايام بسيار نيكوست.
منتها حجم اين فايل شايد كمي بالا باشه، حيفم اومد كيفيت را فداي حجم كنم. خيلي راحت ميتونستم اين كار رو بكنم اما خداييش حيف بود. گوش كنيد:
براي شنيدن يا دانلود قطعهي هجران اكبر با صداي حسين كشتكار بوشهري اينجا را كليك كنيد
يكي از رايجترين عباراتي كه حضرت حسين بن علي (ع) در جريان امتناعش از بيعت با دستگاه اموي بيان فرمودهاند بيان زيبا، اديبانه و غرورانگيز:
«اني لا أري الموت الاالسعاده و لاالحياة مع الظالمين الا برما» است.
من قطعاً مرگ را جز سعادت و زندگي با ستمگران را جز ملال و دلتنگي نميدانم.
ايشان با بياني شيوا و نثري فاخر، ارزش و بهاي مرگ و زندگي را وزن ميكنند و آن دو را در برابر زندگي با ستمكاران به تحليل و نقد ميكشند و در خاتمه، مرگ را پذيرفتني تر از ادامهي حيات با زورگويان و زندگي با آنان را ملالانگيز و مغاير روحشان توصيف مينمايند.
به نظرم موضوعي كه در اين ايام كه مصادف با حوادث تاريخي و تكاندهندهي عاشوراي سال 61 است همين تصميم و انتخاب سالار شهيدان براي وارهيدن از همسفرگي و همپيماني با ديوسيرتان اموي است.
معتقدم آنچه حسين عليهالسلام را مظلوم تاريخ معرفي ميكند، بي باكي و جسارت در عملي نمودن اين تصميم بزرگ و انفاق كردن ارزشمندترين داراييهايشان (خانواده و نزديكان) در اين راه مقدس است.
آنچه حسين عليهالسلام را از ساير پيشوايان، اعم از سياسي و ملي و ديني متمايز ميكند اين است كه انساني پاك، از سلالهاي پاك در ميان خانوادهاي پاك در مواجهه با زشتخوترين و كريهترين قبيلهي موجود، مبادرت به عملي نمودن عزمي الهي و انساني مينمايد و در اين راه از قرباني شدن برادران و فرزندان و نزديكانشان مضايقه ننموده و عليرغم آنكه از دست رفتن يكايكشان را با شكسته شدن كمر مباركشان برابر ميدانند ليكن هيچگونه خلل و يا كوتاهي در ابراز عقيده و يا نرمشي در رفتارشان مشاهده نميشود.

سفیر هند که پس از بازدید از اصفهان، عازم روستای تاریخی ابیانه شده بود پس از بازدید از بافت تاریخی روستا، مسجد جامع، زیارتگاه و موزه مردم شناسی، این روستا را به عنوان یک گنجینهي تاریخی ـ فرهنگی برشمرد و اظهار داشت:
در این روستا احساس غربت نمیکنم و خطوط رویاهای این سفر فراموش نشدنی هیچگاه در ذهنم كمرنگ نخواهد شد.
وی افزود: روایت میهمان نوازی و دوست داشتنی بودن مردم ایران از جمله ارمغانهایی خواهد بود كه از این سفر با خود به هند خواهم برد.
وی ابراز امیدواری كرد فرصت تكرار دیدن آثار و ابنیه تاریخی و با شكوه روستای ابیانه دوباره در آیندهای نه چندان دور برایش فراهم شود.
معاون فرماندار نطنز نیز با بیان اینكه عصاره گردشگری نطنز را میتوان در ابیانه جستجو كرد گفت: ابیانه با توجه به موقعیت خاص و برخورداری از پشتوانهي عظیم تاریخی، مذهبی، فرهنگی و شرایط و ویژگی های منحصر به فرد به عنوان یکی از مقاصد مورد توجه گردشگران داخلی و خارجی تعریف شده است.
قنبری با بیان اینكه تاكنون بیش از یك هزار و 800 اثر تاریخی، طبیعی و فرهنگی در شهرستان نطنز شناسایی شده که بیش از 120 مورد آن به ثبت آثار ملی کشور رسیده است گفت:
طی سالهای اخیر روستای تاریخی ابیانه، مسجد جامع و بقعه شیخ عبد الصمد نطنزی و امامزادگان عظیم الشأن آقا علی عباس و شاهزاده محمد علیهما السلام بیشترین بازدید كننده را به خود اختصاص داده اند.
برچسبها: سفير هند, روستاي ابيانه, نطنز




